آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387
ماموریتی به بچه های گروه تفحص واگذار شده بود. قرار بود منطقه ای از خاک دشمن بررسی کنندشهید مهدی منتظر قائم تا اگر پیکر شهیدی از دوران جنگ باقی مانده ، از خاک دشمن بیرون بیاورند .

کنکاش و جستجو و تفحص شروع شد. تمام تلاششان را کردند اما و افسوس که هر چه بیشتر گشتند ، کمتر به نتیجه رسیدند . کم کم آثار خستگی و یاس در چهره بچه ها پیدا می شد.
آن روز، روز جمعه ، روز ولادت امام زمان بود ، با اینکه تقریبا نا امید شده بودند، اما به امام زمان متوسل شدند از آقا کمک خواستند و به ایشان متوسل شدند .
نزدیک ظهر بود.در قسمتی از آن بیابان خشک و برهوت، شقایقی نظر یکی از بچه ها را به خودش جلب کرد. برای همه جالب بود آن بیابان برهوت یک گل شقایق . یکی از دوستان فریاد زد شاید این عیدی روز عید ما از جانب آقا باشد . نزدیک شقایق رفتند تاآن را از ریشه درآورند و از گرمای بیابان نجات دهند. اما ریشه انگار که در سنگ روییده بود.خاک ها را کنار زدمند و متوجه چیزی در زیر خاک شدند . دیدند ریشه شقایق در جمجمه یک شهید روییده.
خوشحال شدند و خوشحالتر چون پلاک هم داشت . راستی که عیدیمان بود .
پیدا شدن جنازه این شهید روز ولادت آقا باعث شد که آن منطقه مورد توجه بیشتری قرار بگیرد. و جنازه های مطهر دیگری از آن منطقه پیدا شد.
نمی دونم شاید باور کردنی نباشه اما آقا تو این عیدی سنگ تموم گذاشت ،وقتی شماره پلاک اون شهید رو برای نامش استعلام کردند گفتند که نام  این شهید والامقام مهدی منتظر القائم آره همون شهیدی که توجمجمه اش شقایق روییده بود، شهید مهدی منتظر القائم بود.

شنبه 18 خرداد ماه سال 1387

 

یا ایتها نفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه با عرض تاسف بسیار پدر جاویدالاثر حاج احم متوسلیان بعد از عمری چشم براهی دعوت حق را لبیک گفت .

حاج احمد متوسلیان

سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
هفت سین آسمانی
نوروز و ایام عید که می‌شد،‌ در شرایط عادی جبهه و جنگ تا پنج روز از صبحگاه خبری نبود، عیدی بچه‌ها سکه‌های یک تا 50 ریالی و اسکناس‌های 100 تا 1000 ریالی متبرک به دست حضرت امام رضوان الله تعالی علیه بود؛ همچنین پولهایی که یادگاری نوشته شده بود از سوی خود بچه‌ها یا فرماندهان بود.
غذاهای این ایام بهترین غذاها و پذیرایی با میوه و شیرینی در همه جا دایر بود، در کنار همه این نعمتها، مراسم جشن و سرور بود؛ تئاترها و و نمایشنامه‌های نشاط آور که به وسیله خود بچه‌ها تهیه و اجرا می‌شد و نمایش فیلمهای سینمایی که زحمت تدارک آنها را بچه‌های واحد تبلیغات می‌کشیدند. در این ایام بچه‌ها راه می‌افتادند برای عرض تبریک؛ از محل فرماندهان شروع می‌کردند و بعد به سنگرهای مجاور می‌رفتند؛ در حالی که همه‌باهم می‌گفتند: برادرا برادرا عیاد شما مبارک. اهل سنگر هم جوابی می‌دادند؛ یا چیزی به شوخی می‌گفتند و از میهمانان دعوت می‌کردند که به داخل سنگر آنها بروند تا پذیرایی بشوند . سنت «هفت سین» چیدن عید را بعضیها حفظ کرده بودند؛ منتها با همان رنگ و صبغه جنگی آن.
مثل هفت سین گردان تخریب لشگر27 که عبارت بود از:
 ۱ــ مین «سوسکی»،‌ ۲ـ مین «سبدی» ۳ـ سیم تله، 4ـ سیم چین، 5ـ‌ سیم خاردار،۶ـ سرنیزه ، 7ـ سی، چهار(c4) که نوعی خرج و مواد منفجره غیر حساس بود. یا در مواردی سوزن اسلحه، سیمینوف،‌ سمبه و سنگر را هم به عنوان مواردی از هفت سین ذکر کرده‌اند که در جای دیگر معمول بوده است.
جمعه 24 اسفند ماه سال 1386

شهید مرتضی آوینی

فصل هشتم از کتاب فتح خون

آنان که روح را مرکبی می گیرند در خدمت اهوای تن، چه می دانند که چرا اهل باطن از قفس تن

می نالند؟
تن چهره جان است،
اما...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386

عماد مغنیه

ای شقایقها ی آتش گرفته ، دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را بر خود دارد . آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید ؟           سید مرتضی آوینی

 

عماد مغنیه معمای 20 ساله موساد و اسرائیل هم حل شد.
حلقه واصل ایران و حزب الله و سوریه.
این بار معما در لبنان حل نشد همچنان که 20 سال نشده بود.
راه حل این معما ازفرمول ایران وسوریه می گذشت. فرمولی که با بی دقتی دوستان ، تمام معادلات و رشته های امنیتی و روش های حزب الله را پنبه کرد.
عماد مغنیه مرد بدون چهره بدون نام و بدون ردپایی بود که موساد با ترور وی به بزرگترین موفقیت تاریخ 50 سال خود رسید.
ناگفتنی هایی بسیاری هست که با زنده بودن وی افشا نمی شد شاید حالا زمان افشا شدن آنها هم نباشد!  اما مطالبی هست که باعث حیرت همه خواهد شد.
اما مغنیه رهبر عملیاتی یا امنیتی صرف نبود.جایگاه وی به عنوان افسانه ومعما در جهان غرب و دنیای زیرزمینی ها شناخته میشد.
ترور این اسطوره که به واقع درک او از اذهان آنانی که وی را نمی شناختند خارج است نه به دلایل عملیاتی و ضربه به شاخه نظامی حزب الله بلکه برای تخریب روحیه و یک رو کم کنی اطلاعاتی نظامی و امنیتی بود.
کاش می شد جز به جز گفت که چگونه 25 سال تمام هزاران مامور اطلاعاتی غرب دنبال حتی نشانه ای از رنگ پوست و شکل وفرم بدنی وی بودند.حتی از این جزئیات هم عاجز بودند چه برسد به خود وی ...
اما.. این شهادت بزرگ و ضربه جبران ناپذیر ،ان شاءالله نوید بخش تحرک و جوششی دوباره در رگهای حزب الله و مقاومت باشد .
                    ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون

کفر سوسه

محل شهادت عماد مغنیه


 

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386
شعر عاشورا

بسم رب الشهدا و الصدیقین

امروز خوشحالم .

 طبق قرارهمه بچه هادرمعراج شهدا جمع شدند .

همه خود را برای حرکت آماده کردندو می دانند تارهایی ازعادات و روزمرگیهای شهر نشینی چنددقیقه ای بیشترباقی نمانده ،آنهایی که  قبلا این راه را پیموده اند ، میدانند در  دل آنها دیگرجایی برای زمان ،مکان واین سیاره رنج   وجود ندارد ، چون پدر بزرگ اینطور از ایشان خواسته  بود  .

ولی من از همه خوشحال ترم ،
می دانی چرا ؟
شاید تا به حال این دل حک شده های خود را برای کسی باز گو نکرده باشم . اما اینبار صدای قدم های شما به گوشم آشنا آمد، برق چشمهای شما ، قلب خسته ام را دوباره مواج کرد . بغضی گلویم را می فشارد ، انگار نفسم حاضر نیست از سینه بیرون بیاید ، اما زبانم دیگر طاقت ندارد ، باید بگویم .

چرا یکدفعه انقدر سردم شد !؟ چرا می لرزم !؟
ابا عبدالله مدد .
دو کوهه السلام ای خانۀ عشق ...
دیگر احساس سرما نمی کنم ، نمی لرزم ، گریه و نالۀ بچه ها گرمم کرده بود .
... بلند صلوات بفرست ..
 اللهم صل علی محمد وآل محمد .
یکی از برادر ها بلند شد . این استحکام و استواری قدم ها را می شناسم  ، تهران زمانی که پا در رکاب گذاشت نیز همینطور بود ، آره آقا مهدی بود .
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیت و النصر
بسم رب الشهدا والصدیقین
رفقا پیچ تنگه فنی را رد کردیم ، تا دوکوهه تقریبا حدود 30 الی 40 دقیقه بیشتر فاصله نداریم .
برادرا وقتی دوکوهه رسیدیم پراکنده نشید تا تقسیم بندی نیروها انجام بشه و گردان و محلهای اسکان نیز مشخص بشه .
فقط این را در نظر داشته باشید که اگر مولا نمی خواست ، الان هیچکدام ازما اینجا نبودیم و مثل خیلی های دیگه که صدای طبل جنگ را شنیدند اما در تهران خود را گرفتار و درگیر خرید شب عید و برنامه ریزی برای آغاز سال نو کردند ، باقی می ماندیم ؛ پس این سفره را از دست ندید شاید آخرین سفره ای باشه که پهن شده و شما نیز به عنوان مهمان دعوت شدید .
رفقا از دستش ندید ...
آقا مهدی که صحبتهاش تمام شد ، بچه ها بلند صلوات فرستادند .
اللهم صل علی محمد و آل محمد .
دیگر کسی آرام و قرار نداشت ، چشم ها به پلی دوخته شده بود که دوکوهه را از جاده اندیمشک جدا می کرد .
صدای دلاور نیز می آمد که آرام آرام در حال ایستادن در خط آهن بود همان خط آهنی که چندی پیش عراقیها آنرا با موشک منهدم  کرده بودند .
سر در ورودی دو کوهه نوشته شده بود ، پادگان تیپ 27 محمد رسول الله .
وارد شدیم ، از سرا شیبی پل که پایین رفتیم ، غم تمام وجودم را فرا گرفت ، چون می دانستم همچون دفعات گذشته هیج کسی بغض این چشمهای غم زده و مبهوت را نخواهد دید و به خاطر قلب و جسم آهنینم ، مجرمم  و دوباره بار حکم زمینی بودن را برایم رقم می زنند ... چون یک اتوبوسم !

جمعه 21 دی ماه سال 1386

سردار خیبر

  به تاریخ 59/10/19 شمسی ساعت 10:10 شب
  چند سطری  وصیت نامه می نویسم : هر شب
  ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان
  غم‌زده غرق ستاره است،مادر جان می دانی تو 
  را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر

  عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.
  مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به
 تباهی می کشدوحکومت های طاغوت مکملهای

 این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی

  از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک
  جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در
  دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند.   ای کاش به خود می آمدند.  از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود  نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ...  ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک می مالیدند.  مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می کشد تا بتواند کم کم  صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود .

                                                                           اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک

سه شنبه 18 دی ماه سال 1386
هنگام جنگ دادیم صدها هزار داراسارا و دارا

شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا            

سارا لباس پوشید ، با جبهه ها عجین شد

در فکه و شلمچه ، دارا بروی مین شد

چندین هزار دارا ، بسته به سر ، سربند

یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و دربند

سارای دیگری در ، مهران شده شهیده

دارا کجاست ؟ او در ، اروند آرمیده

دوخته هزار سارا ، چشمی به حلقه در

از یک طرف و دیگر چشمی ز خون دل ، تر

سارا سؤال می کرد ، دارا کجاست اکنون ؟

دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون

خون گلوی دارا آب حیات دین است

روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمین است

در آن زمانه رفتند ، صدها هزار دارا

در این زمانه گشتند ده ها هزار « دارا »

هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند

دارای این زمان با بنزش رود به دربند

دارای آن زمانه بی سر درون کرخه

سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه

در آن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد

در این زمانه ناگه ، چادر( لباس جین ) شد

با چفیه ای که گلگون از خون صد چو داراست

سارا ، خود از برای جلب نظر ، بیاراست

آن مقنعه ور افتاد ، جایش فوکول درآمد

سارا به قول دشمن از اُمّلی درآمد

دارا و گوشواره ، حقّا که شرم دارد !

در دستهایش امروز ، او بند چرم دارد

با خون و چنگ و دندان ، دشمن ز خانه راندیم

اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم

یا رب تو شاهدی بر اعمالمان یکایک

بدم المظلوم یاالله ، عجّل فرجه ولیّک

جای شهید اسم خواننده روی دیوار

آنها به جبهه رفتند اینها شدند طلبکار

شاعر بسیجی
ابوالفضل سپهر
یکشنبه 16 دی ماه سال 1386
بچه ها می گفتن برف تا زیر زانو باریده
برای دیدن برف بیرون رفتم
عجب برفی
نمی دانم چرا ولی وقتی چشمانم به برف افتاد یاد حاج احمد متوسلیان افتادم.
پس می نویسم این بار از احمدی که توسلش او را متوسلیان کرد نه نام فاملیش .

از ساعتها پیش‌، دشمن پاتک‌های سنگینی را روی بچه‌ها انجام می‌داد و آنها هم جانانه دفاع می‌کردند‌. در همین گیر و دار، ناگهان غرش سهمناک و مهیبی را در کنار دژ مرزی شلمچه شنیدم‌.
گلوله توپی در کنار حاج احمد و چند نفر از همراهانش ترکیده بود‌. گیج و گم‌، چرخی زدم و به میان توده خاک و دود رفتم‌. خاکها که بر زمین نشست‌، چهره خاک آلود و پای ترکش خورده حاج احمد را که از آن خون بیرون می‌زد، دیدم‌. با دیدن این صحنه‌، به یکباره بچه‌ها فریاد یا ابوالفضل‌(ع‌) و یا امام زمان‌(عج‌) سر دادند و گریه کنان و بر سر زنان‌، به طرف او دویدند‌. همین طور که داشتیم به سر خودمان می‌زدیم و به پیکر مجروح حاج احمد نگاه می‌کردیم‌، یک دفعه او از پشت لایه‌های خاک‌، با همان نگاه پر از غیظ گفت‌: "ترکش نقلی‌اش مال ماست‌. آن وقت گریه و زاریش مال شما؟ بس کنید"!
جلوی خودمان را گرفتیم و اشکها را پاک کردیم‌. حاج احمد کمربندش را باز کرد و به وسیله آن‌، بالای شریان ران را بست و به هر زحمتی بود، از جا بلند شد‌.بعدها که جای زخم و ترکش را دیدم‌ نفهمیدم چطور حاج احمد به ترکشی که به قدر نصف کف دست بود ، می‌گفت ترکش نقلی‌! تازه در برابر اصرار ما برای انتقال به بیمارستان اهواز ، با قاطعیت مخالفت میکرد .

اما چه رازی میان برف و حاج احمد است
تو می دانی ؟!

یکشنبه 16 دی ماه سال 1386
من در سنگر هستم. دراین خانه محقّر. در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت، در این سرد و گرم، سردى زمستان و گرماى خون، در این خانه ساکن و پرجوش و خروش. سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناک و شیرین ، کوچکى قبر و عظمت آسمان.

امشب پاس دارم. ساعت 1:39 چه شب باشکوهى! چه شب با شکوهى است! من به یاد انس على ابن ابیطالب با تاریکى شب و تنهایى او مى‏افتم. او با این آسمان پرستاره سخن مى‏گفت. سر در چاه نخلستان مى‏کرد و مى‏گریست. در همین تاریکى شب على برمى‏خاست و به نخلستان مى‏رفت. فاطمه وضو مى‏گرفت، پیامبر به سجده مى‏رفت و حسن و حسین به عبادت مى‏پرداختند.

این خانه کوچک است،این سنگر، این گودى در دل زمین، این گونى‏هاى بر هم تکیه داده شده پر از حرف است، فریاد است، غوغاست ... صداى پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانى منصور؛ بغض گلویم را گرفته، قطرات اشکم هدیه‏تان باد. تنهایى عمیق‏ترین لحظات زندگى یک انسان است.

خدایا این خانه‏کوچک را براى من مبارک گردان؛ در این چند روز با خاک انس گرفته‏ام، بوى خاک گرفته‏ام. حال مى‏فهمم که على ابن ابیطالب چگونه مى‏فرماید: سجده‏هاى نماز، حرکت اوّل خم شدن روى مهر، این معنا را مى‏دهد که خاک بوده‏ایم، حرکت دوّم این معنا را دارد که از خاک برخاسته‏ایم، متولّد شدیم. حرکت سوّم رفتن دوباره به خاک به این معناست که دوباره به خاک برمى‏گردیم مرگ. و حرکت چهارم به این معناست که دوباره زنده مى‏شویم. حیات قیامت

امّا در این سنگر همیشه در کنار این خاکیم و خاک پناهگاهمان است. درون سنگر با خود سخن مى‏گویم. راستى چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد شعار زندگى کنم. باشد تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد. و بعد با این براى خود توشه سازم و توشه را راهى سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.

آیات جهاد را، شهادت، تقوى، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح ...همه را پیدا کنم و سنگر کلاس درسم باشد و میعادگاه ملاقتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد. سنگرم خانه امیدم شود و قبله دوّمم گردد. از فردا حتما بیشتر قرآن خواهم خواند.

در این خانه کوچک که انتخاب کردم، روزها لحظات به گونه‏اى مى‏گذرد و شبها به گونه‏اى دیگر، روزها در تنهایى با خود سخن مى‏گویم و با دوستانم، در جمع در لحظاتى که اسلحه را بر دوش دارم به فکر ذوالفقار مى‏افتم؛ به فکر دست ابوذر مى‏افتم و دست پر توان او .... خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک بگردان. گاهى این تصوّر غلط به ذهنم مى‏آید که در یک تکرار به سر مى‏برم. یکنواختى و عادت را احساس مى‏کنم.

امّا زندگى در این خانه کوچک که یک قلب پرتپش است؛ یک دل خاکى است در زمین خدا، در متن پاکى نمى‏تواند تکرار پذیر باشد؛ زیراکه لحظاتى با خدا سخن مى‏گویم و ساعاتى را با شهدا و زمانى به خود مى‏اندیشم و زمانى به خمینى روح خدا و به فضاى پر غوغاى راهپیمایى‏ها و زمانى لحظه‏اى هم. .. آرى ... تنهایى موهبتى است الهى و در تنهایى مى‏توان به خدا رسید.

روزها به فکر سربازان صدر اسلام و حماسه‏هاى آنها مى‏افتم: جنگ بدر، غزوه احد، غزوه خندق، خیبر،تبوک و....آنها چگونه جهاد کردند و ما چگونه مى‏توانیم به آنها نزدیک شویم. در این اندیشه‏ام که قرآن درباره یاران پیامبر سخن مى‏گوید:

" مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلىَ الْکُفّارِ ..."

شادی روح تمامی شهدا دانشجو بخصوص شهید علم الهدی صلوات